![]() |
![]() |
|
| و در اغاز هیچ نبود,کلمه بود و اّن کلمه خدا بود!تورات |
|
از این روزهای من اگر بخواهی بدانی چیزی برای گفتن ندارم! اما اگر اصراری به دانستن نداشته باشی ناخودآگاه برایت می گویم از تمام لحظات این روزهایم. از روز مادری که امسال نیز بی مادر به آخر رساندم و هیچ کس، هیچ وقت نمی تواند بفهمد که چه سخت به پایان رساندم. مطمئنا از حال بد روزهای گرم خرداد و تیرم نیز برایت می گویم که دو سال است حاکی سخت ترین و بدترین خاطرات زندگیم شده اند. برایت خواهم گفت که باورت می شود دوسال گذشته و با تعجب و بقض خواهم پرسید: دو سال زمان کمی نیست!؟ و با گریه این گلایه تلخ را اینگونه ادامه می دهم که میبینی؟ دو سال گذشته! آنقدر گذشته که حتی دقیقا یادم نمی آید در کدام روز این فصل گرم بود، اما غم آن روز تلخ هنوز تازه است همچون روز اول... می دانم که نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و از عشقی که به تو در این روزها دارم نگویم از عشقی که اگر نبود زمان نمی گذشت و در همان روز تلخ تابستانی آنقدر در جا می زد تا به پایان می رسید. به عشق تو که می رسم حرف های گفتنیم تمام می شود و تنها بقض گلویم می ماند و نگاهی خیره به چشمانت، چشمانی که همه امید این روزهایم اند و اگر چیزی نگویی و همچنان با چشمانت حرف بزنی بقضم می ترکد و باقی حال و روز این روزهایم با اشک به شانه هایت می ریزم. چون شانه های تو قوی تر از چشمان من اند چشمان من تحمل نگه داشتن این همه غم را ندارند اما شانه های تو چرا. و در آخر حکایت این روزها به آغوش گرم و امنت پناه می برم که لازمان و لا مکان است در آنجا فقط آرامش است و آرامش است و سکوت. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 17:52 توسط مرضیه |
|
|
تنهایی هم عالمی دارد.
شاید بتوان گفت تنهایی یک فرصت است برای فکر کردن،فکر کردن به تمام آن چیزها و کس هایی که تا پیش از تنها شدن در کنارت بودند. آری تنهایی فرصتی است برای رویا پردازی.زمانی است که می توانی تنهایی هایت (بخشی از زندگیت) رابا هر آنکه دوستش می داری تقسیم کنی. تنهایی فرصتی است برای زیستن در کنار آنانی که شاید هیچگاه جز در تنهایی نتوانی آنقدر نزدیکشان باشی. تنهایی فرصت زیبایی است برای ساختن قشنگ ترین لحظات با هم بودن،لحظاتی که خوب می دانی هیچ مرجع واقعی در بیرون از تنهایی هایت ندارند. تنهایی شاید تنها فرصتی است که به تو داده می شود تا همه زندگیت را با همه دست نیافتنی های دوست داشتنی ات پر کنی. تنهایی فرصت خوبی است که بدانی چقدر تنهایی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 21:27 توسط مرضیه |
|
|
شاید فردایی نباشد! شاید فردایی برای دوست داشتن نباشد! شاید فردایی برای نفس کشیدن نباشد! شاید فردایی برای چشم گشودن نباشد! شاید فردایی برای داشتن نباشد!!! مرگ بر تو ای فردای نداشتن ها. مرگ بر تو ای فردای حسرت ها. مرگ بر تو ای فردای دریغ ها. مرگ بر تو ای فردا. کاش فردایی در پس امروزمان نبود. کاش نبودی در پی بودمان نبود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم مرداد 1388ساعت 0:50 توسط مرضیه |
|
|
"من تو را همچنان که هستی می پرستم و تو هم چنین باش"(انجیل)
آری! من تو را میپرستم همچنان که هستی. همانگونه که هستی می خواهمت و عاشقانه لحظات بودنت را ارج می نهم! پس همانگونه که هستی بمان تا همیشه پرستشت کنم تا هرگز شور عاشقی ات و خلوص پرستیدنت را زا یاد نبرم تا همیشه پرستنده ای عاشق بمانم تا هرگز جز به تو و هستیت عاشق نباشم همانگونه که هستی بمان تا همانگونه که هستم باشم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 1:8 توسط مرضیه |
|
|
باز هم شروع شد.
مثل همیشه! امشب هم مثل هر شب تاریک و سرد و ساکت است. صبح هم که مثل همیشه روشن و شلوغ و پر دغدغه بود. گویی در دریای روزمرگی غرق شده ایم. نمی دانم؟! اه! نمی دانم هم شده بخشی از روزمرگی. گویی در پایان هر چرا باید نمی دانمی ثبت شود!؟ شاید مهر روزمرگی بر پیشانی تمام اجزا زندگی خورده است!؟ شاید هم این خود ما هستیم که به اپیدمی امروز جهان(روزمرگی) مبتلا شده ایم!؟
ای کاش کسی پیدا می شد و نوش داروی این درد جان سوز را این بار قبل از مرگ سهراب می آورد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 2:39 توسط مرضیه |
|
|
شاید رفتن بهانه گریستن باشد،گریستن بر تمام لحظاتی که امدند و ماندندو اما ...
شاید رفتن بهانه فکر کردن باشد،فکر کردن به تمام لحظاتی که سپری شدند و توشه تو از تمام آن لحظات... شاید رفتن بهانه از یاد بردن آمدن ها باشد،آمدن های ناخواسته ایی که با امدنشان نوای رفتن دیگری را ساز می کنند و... شاید رفتن بهانه خانه تکانی باشد ،خانه تکانی دلی که سالهاست گرد و غبار روزگار برش نشسته و... شاید رفتن بهانه یاداوری ایی باشد ،یاداوری رفتن تمام آمدن ها و... شاید رفتن بهانه گفتن باشد، گفتن تمام آن حرف هایی که از لحظه آمدن مجالی برای از دل برامدن و بر دل نشستن نیافته اند و اکنون... شاید رفتن بهانه نگاه باشد،نگاهی که گویی تمام لحظات آمدن و ماندن را در خواب بی خبری فرو رفته بود واینک... شاید رفتن بهانه شنیدن باشد، شنیدن نواهایی که از رفتن های ناهنگام دیگری می سراید و ... شاید به راستی رفتن بهانه زیستن باشد، زیستنی که با امدن آغاز نشده و با رفتن نیز به اتمام نخواهد رسید... |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 2:58 توسط مرضیه |
|
|
از این روزها متعجبم! روزهای تلاش برای شاد زیستن، روزهای دست و پا زدن برای انسان بودن یا ماندن شاید هم شدن. روزهای به جنگ با حیوانیت و پستی رفتن، روزهایی که می توان بر آنها نام روزگار عشق ورزیدن را گذاشت. روزهایی که پر است از التماس بخشش، بخشش برای دریغ داشتن عشق ها، برای زیر پا له کردن غرور ها، برای هم دستی در کشتن زندگی ها،برای از عدالت نترسیدن ها، برای لحظات بی خدا زیستن ها. روزهایی که پر است از ترس، ترس از لحظاتی که خواه یا نا خواه می آیند ومن ناگذیرم به پذیرا بودنشان و می روند و بازهم من ناچارم به بدرقه کردنشان. لحظاتی که گویی با خود دام هایی دارند برای شکارانسانیتم و یا حیله ایی برای ربودن آدمیتم و یا آینه ایی برای آشکار کردن چهره پر از حیوانیتم و یا مرثیه برای سوگ واری معصومیت از دست رفته ام... از این روزها می نویسم، روزهایی که برایم پر بودند از تجربه های گران بهای زندگی و شاید زنده بودن! در هر حال تجربه های گران بهایی اند برای این روزهای من که پرند از تقلا برای تبدیل لحظات زنده بودن به زندگی کردن!! روزهایی که پرند از احساس گناه، گناه هایی به جرم تلاش برای آگاه کردن اما نا آگاه بودن، گناه هایی به جرم متهم کردن در حین محاکمه شدن، گناه هایی به جرم دوست داشتن اما بی مهری کردن، گناه هایی از جنس همین روزها، روزهایی که آمدند و رفتند و ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 19:48 توسط مرضیه |
|
|
می خواهم بگویم قاصدک این بار برای تو، برای تویی که پیمان بستی شنونده خوبی باشی
می خواهم بگویم، اینبار تنها برای تو می خواهم برایت بگویم تا قاصدک دردهای تنهایی هایم شوی و پیام دلتنگی هایم را به مقصود برسانی. قاصدک، می خواهم از شکسته شدن پر و بال صدایم بگویم، صدایی که گویی قل و زنجیر به پایش بسته اند و دیگر قدرت صعود ندارد صدایی که دیگر رمق فریاد ندارد می خواهم صدایم را به تو بسپارم تا اوج بگیری و پرواز کنی و به گوشش برسانی... می خواهم برایت از خدایی که گویی دیر زمانی است به فراموشی سپرده مرا و کوله بار تنهایی هایم را بگویم.. می خواهم برایت از خودی بگویم که دیگر رمق رفتن در پایش نمانده.. می خواهم برایت از قلمی بگویم که روزگاری سبک می کرد دل سنگین و به گل نشسته ام را اما دیگر مدد او نیز به کارم نمی آید... می خواهم برایت بگویم از آدمیانی که هر لحظه باری که از دوشت بر نمیگیرند هیچ، کوله باری نیز بر آن می افزایند... می خواهم از دوستانی برایت بگویم که شعاع دوستیشان به لحظه ختم می شود. می خواهم از معشوق گم شده ام برایت بگویم، معشوقی که هر بار با او می گفتم درد دل بی سر و سامانم را اما در شلوغی دنیایم لحظه ایی غافل شدم و از آن پس هر چه جستمش کمتر یافتم... قاصدک،می خواهم از لحظه هایی برایت بگویم که با شتاب می آیند و با شتاب تر میروند بدون آنکه لحظه ایی درنگ کنند اما گویی هیچ گاه نمی خواهند به پایان رسند و پایان این تن خسته و رنجور را با عبورشان اعلام دارند.. قاصدک، با تو می گویم از امید سرشاری که به پیغام رسانی ات دارم پیغامم را برسان قاصدک...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:19 توسط مرضیه |
|
|
از چه بگویم؟ از بی خداحافظی رفتن ها!؟ از بی کلام گفتن ها؟! از ناخواسته شنیدن ها؟! از بی مقصود سفر کردن ها؟! از بی صدا فریاد کشیدن ها؟! از بی رنگ دیدن ها؟! از بی احساس زیستن ها؟! از بی نوا رقصیدن ها؟! از بی خدا بودن ها؟! از بی قداست عاشق شدن ها؟! از بی وفا دوست شدن ها؟! از بی عدالت به قضاوت نشستن ها؟! از بی علی شیعه بودن ها؟ از بی ستاره آسمان داشتن ها؟ از بی معبود عبد بودن ها؟! از چه بگویم؟! تو بگو! تو بگو شاید این بار با گفتن تو سامان داده شود دل بی سر سامانم!!!! بگو که کشتی بی سر و سامانی دل اینبار در گل نگفتن ها آنچنان فرو رفته که پاروی کلام هم یارای یاریش را ندارد! تو بگو از چه بگویم؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 20:28 توسط مرضیه |
|
|
ای کاش می دانستم چرا!
به انسان ها دروغ می گوییم تا زندگی سرشار از صداقتی را با انسانی دیگر آغاز کنیم!؟ راز عدالت نهفته در پس این ظلم کجاست؟؟ ای کاش می دانستم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:38 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
عیسی مسیح و کلمه الله,مریم در این میانه کو؟مریم؟یک حقیقت است,خداست که می خواهد دوست داشتن را کالبدی بخشد,عشق را اندامی انسانی دهد تا عشق خدایی بر روی خاک تیره,در زیر اّسمان خاکستری رنگ ظهور کند.
خدا چیست؟خدا کلمه است و جز کلمه هیچ نیست.و از کلمه باید مسیح زاده شود. هر کسی را که کلمه ای دارد مخاطبی هست و اگر او را یافت,او را نیز عیسایی خواهد بود.علی شریعتی |
| پیوندهای روزانه |
|
احسان شریعتی شریعتی بی بی سی فارسی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1390 فروردین 1389 مرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|